____[The Forbidden Crossing]____
تـقـاطـع مـمـنـوعـه⁸⁰
یهو یادم اومد که حال رایا الان بد میشه
با داد گفتم:
+رایاااا
رایااا
چیزی نیستت
آروم باش
الان خودمو میرسونم
و با تمام سرعت از ماشین پیاده شدم و تهیونگ هم آروم داشت کنار ماشین وایمیساد
تهیونگ با دیدن رنگ پریدهام گفت:
^هی چی شده؟ چرا قیافت اینجوریه؟
با دستپاچگی گفتم:
+رایا...
باید برم...
و سریع رفتم سمت تهیونگ و اونو از موتور کنار زدم که پیاده بشه
^هی چی شدهه؟
+تو حواست به ماشین باشه من باید برم(کمی داد و ترسیده)
^باشه.. باشه آروم باش
و سریع سوار موتور شدم
پامو تا جایی که میشد روی گاز فشار دادم
فقط چهره رایا جلوی چشمم بود
نمیدونم چرا اما احساس میکردم این فقط به ترسیدن رایا ختم نمیشه
احتمالا یه چیزی بیشتر از اینه
همینجور که با سرعت سمت خونه میروندم..
مسیری که به طور معمول حداقل 30 دقیقه ازش مونده بود رو توی دو دقیقه طی کردم
جوری سرعت داشتم که احساس میکردم باد میخواد صورتمو شکاف بده
اینقدر عجله کرده بودم که کلاه کاسکت هم نپوشیده بودم
و باد خیلی چشمامو اذیت میکرد
اما هیچکدومش مهم نبود
بالاخره رسیدم در خونه
اما هیچ ماشین پلیسی اونجا نبود
بدون پارک کردن فقط از موتور پیاده شدم و به سمت خونه رفتم
تازه فهمیده بودم که هیچ چراغی توی عمارت روشن نیست
سریع در ورودی رو باز کردم و با رایا مواجه شدم که یه گوشه از ترس به خودش میلرزید
به سرعت به سمتش دویدم و اونو توی آغوش کشیدم
و هیچ صدای آژیری هم نبود
+هیششش چیزی نیست من اینجام...
به آرومی موهاشو نوازش میکردم
+هیشش..
فسقلی آروم باش..
ولی انگار حتی یادش رفته بود که نفس بکشه
کل عمارت رو تاریکی فرا گرفته بود
در میون اون تاریکی رایا مثل یک بچه 4 ساله گریه میکرد
و منم تنها کاری که میتونستم انجام بدم نوازش کردنش بود...
وقتی احساس کردم کمی نفسهاش منظلمتر شده اونو کمی از خودم فاصله دادم تا صورتشو ببینم
دستمو روی صورتش کشیدم تا اشکاشو پاک کنم
+هیشش..
چیزی نیست
تموم شد...
-و...ولی...
+هیشش همه چی تموم شد..
الان من پیشتم
....
دوستان حال کردینننن این پارت هم نفهمیدین طرف کیه؟😂
یهو یادم اومد که حال رایا الان بد میشه
با داد گفتم:
+رایاااا
رایااا
چیزی نیستت
آروم باش
الان خودمو میرسونم
و با تمام سرعت از ماشین پیاده شدم و تهیونگ هم آروم داشت کنار ماشین وایمیساد
تهیونگ با دیدن رنگ پریدهام گفت:
^هی چی شده؟ چرا قیافت اینجوریه؟
با دستپاچگی گفتم:
+رایا...
باید برم...
و سریع رفتم سمت تهیونگ و اونو از موتور کنار زدم که پیاده بشه
^هی چی شدهه؟
+تو حواست به ماشین باشه من باید برم(کمی داد و ترسیده)
^باشه.. باشه آروم باش
و سریع سوار موتور شدم
پامو تا جایی که میشد روی گاز فشار دادم
فقط چهره رایا جلوی چشمم بود
نمیدونم چرا اما احساس میکردم این فقط به ترسیدن رایا ختم نمیشه
احتمالا یه چیزی بیشتر از اینه
همینجور که با سرعت سمت خونه میروندم..
مسیری که به طور معمول حداقل 30 دقیقه ازش مونده بود رو توی دو دقیقه طی کردم
جوری سرعت داشتم که احساس میکردم باد میخواد صورتمو شکاف بده
اینقدر عجله کرده بودم که کلاه کاسکت هم نپوشیده بودم
و باد خیلی چشمامو اذیت میکرد
اما هیچکدومش مهم نبود
بالاخره رسیدم در خونه
اما هیچ ماشین پلیسی اونجا نبود
بدون پارک کردن فقط از موتور پیاده شدم و به سمت خونه رفتم
تازه فهمیده بودم که هیچ چراغی توی عمارت روشن نیست
سریع در ورودی رو باز کردم و با رایا مواجه شدم که یه گوشه از ترس به خودش میلرزید
به سرعت به سمتش دویدم و اونو توی آغوش کشیدم
و هیچ صدای آژیری هم نبود
+هیششش چیزی نیست من اینجام...
به آرومی موهاشو نوازش میکردم
+هیشش..
فسقلی آروم باش..
ولی انگار حتی یادش رفته بود که نفس بکشه
کل عمارت رو تاریکی فرا گرفته بود
در میون اون تاریکی رایا مثل یک بچه 4 ساله گریه میکرد
و منم تنها کاری که میتونستم انجام بدم نوازش کردنش بود...
وقتی احساس کردم کمی نفسهاش منظلمتر شده اونو کمی از خودم فاصله دادم تا صورتشو ببینم
دستمو روی صورتش کشیدم تا اشکاشو پاک کنم
+هیشش..
چیزی نیست
تموم شد...
-و...ولی...
+هیشش همه چی تموم شد..
الان من پیشتم
....
دوستان حال کردینننن این پارت هم نفهمیدین طرف کیه؟😂
- ۱۱.۵k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط